همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
دو پنجره
توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدائی
به لبای بسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهائی مرگه
تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب شه
من وتو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بیزاری نباشه
میون پنجره ها شون
دیگه دیواری نباشه
امان از این دلتنگی های من که دست از سرم برنمی دارند!!!
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۸:۲۴ ب.ظ توسط Azybanoo
|